12/05/2026
سال ها پیش وقتی در یک پیچیدگی احساسی گیر کرده بودم، یکی از افراد نزدیکم در آن دوره به اصطلاح قیمم شده بود و به مدت یک هفته روز ها به او پناه میبردم. یکی از آن روز ها که به خود میپیچیدم به پیشنهاد او به بیرون رفتیم که قدمی بزنیم تا من کمی از چرخه ذهنی سراسر گرهام فاصله بگیرم. به او نگاه کردم و دیدم به اطراف خود توجه میکند و از یک پدیده سرش را به دیگری میچرخاند، حوالی باغ یکی از سفارت ها در فرشته بودیم. درختان شکوه بازه زمانی اردیبهشت خود را به رخ میکشیدند و باد از میان برگ های آن ها رقصی دلپذیر به نمایش گذاشته بود. اما برای من هیچ کدام از این آرامشبخشترین اتفاق ها تسلی به همراه نمیآورد. راه میرفتم و خیره به آسفالت نه چندان هموارِ پیاده رو. او رو به من کرد و بدون هیچ گونه حالت تاکییدی گفت: "میدونی شیرین، عرض زندگی خیلی بیشتر از طولشه". با سرخوردگی گفتم:" هان؟ این دیگه چه کسشعری بود این وسط. داروخانه کجاست بابا؟" او گفت: "خدایا چقدر سرتقی تو، باشه کسشعر، نمیدونم فک کنم سر خیابون بعدی یه داروخانه ای باشه."
آن روز ها ۲۱ یا ۲۲ ساله بودم. پیچیدگی آن روز ها به هر تقدیر گذشت. در طی سال های آینده پیچیدگی های دیگری پدید آمد و برای من قدرت ویران کننده آن ها کمتر نمیشد فقط انگار من یاد میگرفتم که بهتر حفظ ظاهر کنم یا شاید حوصله ام برای مقاومت و مقابله کم تر میشد. چند باری حس عاشقی کردم و پس از مدتی حس فراغت و رهایی و دیدم که اول تنهاییست که انسان را شکوفا میکند، شب هایی از راه آمدند که من طاقت سحرش را نداشتم اما سحر آمد و من بی رمق آن را نظاره کردم، بالاجبار سیلی مهاجرت را آرایش صورتم کردم و در دستشویی فرودگاه با صدای اذان از دردِ کوچکی استفراغ کردم، نعشم را از زیر سقفی که حتی مجالی برای مرده ها نداشت بیرون کشیدم و با افتخار بر گور خود ایستادم. آلمانی و انگلیسی را روزانه صحبت کردم اما لحظه شماری کردم که زیر پتو بخزم و به زبان مادریم نشخوار فکری کنم. اما لحظه ای رسید که تمامی آن ها را هنگام دوچرخه سواری مرور کنم و دیگر هراسان نشوم، به جایش بلند بلند آواز خواندم و عابران با تعجب نگاهم کردند و من بی مهابا قهقه زدم.
امروز در آستانه ۳۰ سالگی به این باور رسیدهام که زندگی همین است، مدام معادلات بر هم میخورد، همه چیز رنگ میبازد و رنگ میگیرد، معنی جایش را در چیز های مختلف عوض میکند یا کلا رخت برمیبندد، مدام بر زیر میز میزنند و کافه را بهم میریزند اما در میان این سیاهی جادویی طنین انداز است، منحصر به فرد و آن اینکه "عرض زندگی بیشتر از طولش است."