23/05/2025
مرد جوانی که هر روز بین مادر و همسرش جنجال میبود، میخواست از شر مادرش خلاص شود، تصمیم گرفت که مادرش را به یک جنگلی دور و وحشتناک ببرد و او را آنجا بگذارد، جوان مادر خوده در جنگل به کوهی بلندتر برد تا دوباره پایین شده نتواند، وقتیکه در جنگل راه می رفت، مادرش شاخه ها وبرگ های درختان را برمی داشت و روی زمین می انداخت، پسر مادرش را روی کوه بلند رها کرد. و تنها پس حرکت کرد، راه خیلی خطرناک بود، پسر فکر میکرد که راه را اشتباه نرود و از راه دیگر نرود، در همان حال مادرش صدا زد پسر جان: مواظب خود باش راه را اشتباه نکنی. در راه شاخه ها و برگ های درختان را از ای خاطر انداختم که تا در وقت برگشتن و پیروی از همان نشانه ها استفاده کنی که راه ره غلط نکنی،
پسر جان: دیر شده برو خدا نکند کدام حیوان وحشی کدام صدمه و ضرر به تو نرساند پسرم!
اشک در چشمان پسر جمع شده بود و بسیار متاسف بود و به سمت مادرش برگشت و او را در آغوش گرفت و دستان مادرش را بوسید و او را به خانه برد.
چقدر عجیب است که پسرش به فکر مرګ مادرش است، و مادرش به سلامتی.
قدر مادر را بدانید
مادر کمیاب ترین میوه دنیاست .
اگر مادر تان زنده است قدر آنرا بدانید
اگر مادر تان فوت کرده خداوند مغفرتش کند
آمین